ساقی شیدا شده بود ، بد مستی می کرد ، آرام نمی گرفت ! در دل گفتم ::  ارباب را ندیده 

چنین می کند وای ب کربلایی شدنش ... !!!

خواستم آرامش کنم ، می گفت بگویمش حدیث ارباب را ، از شش گوشه ، از بین الحرمین  و 

سرآخر از قتلگاه ...


نام قتلگاه را ک آورد سرخ شدم ، کبود شدم » مثل مادرش « !!! و غوغایی شد در دلم !!!


گفتَمش :: ساقی ندانی بهتر است ، آرام تری . گفتم :: باید ببینی هوهویِ عشق بازیِ ارباب با 

رب را ، در کلام نمی گنجد ک بگویَمَت ...

اما بی تابِ شنیدن بود ، شنیدنِ روایت قتلگاه ... مقتل خوانی می خواست از زبانِ »من« !!!



دَم گرفتم و شروع کردم ::


 مادرم راهی شد ب سمت قتلگاه . من نمی خواستم بروم !!! نمی دانم چرا ؟! دستم را گرفت 

و 
کشید ب سمت خودش .راه افتاد . رسیدیم ! من خشکم زده بود جلوی درِ قتلگاه ! نمی 

توانستم پا بگذارم در مقتل الحسین ...


مادرم صدایم کرد دوباره ، ب ناچار وارد شدم ! روبرویم پنجره ای فولادین ، نوری سرخ ، غربتی 

گلوگیر و غمی فرو پاشنده ...

بغض کردم ! لال ماندم بین این همه " واحسیناه "ِ مادر !!!

قلبم سنگین شد ، گرفت ، افتاد جلوی گودال !!! دیگر تاب نداشتم ، نفس بالا نمی آمد ، دهلیز 

ها قفل کرده بودند ... !!! نزدیک بود قالب تهی کنم از فرط پریشانی !!!

بیرون زدم ، نفسی آمد ، بغضی شکست و خیس شد گونه هایم ...

~> چگونه تاب آوردی شیر بانوی بنی هاشم ک "شکستند سبو را و بریدند ... "  و تنها  " 

والله ما رایت 
الا جمیلا " بر زبانتان نقش بست ... ؟!


ساقی آرام گرفت ، مثل فرفره ای ک فدا می شود محضِ حرکات دوّار گونه ی دست اربابش ... !!! 

پ.ن 1:: روایت پابوسیَم  بود ، 5 سال پیش ، حرم الحسین ( علیه السلام )


پ.ن 2 :: نذر بانوی قد خمیده ی کربلا ... حضرت زینب کبری ( سلام الله علیها )