♥ صرفا جهت دَم گرفتنِ روضه هایِ خصوصیِ دلم :::
ساقی شیدا شده بود ، بد مستی می کرد ، آرام نمی گرفت ! در دل گفتم :: ارباب را ندیده
چنین می کند وای ب کربلایی شدنش ... !!!
خواستم آرامش کنم ، می گفت بگویمش حدیث ارباب را ، از شش گوشه ، از بین الحرمین و
سرآخر از قتلگاه ...
نام قتلگاه را ک آورد سرخ شدم ، کبود شدم » مثل مادرش « !!! و غوغایی شد در دلم !!!
گفتَمش :: ساقی ندانی بهتر است ، آرام تری . گفتم :: باید ببینی هوهویِ عشق بازیِ ارباب با
رب را ، در کلام نمی گنجد ک بگویَمَت ...
اما بی تابِ شنیدن بود ، شنیدنِ روایت قتلگاه ... مقتل خوانی می خواست از زبانِ »من« !!!
دَم گرفتم و شروع کردم ::
◘ مادرم راهی شد ب سمت قتلگاه . من نمی خواستم بروم !!! نمی دانم چرا ؟! دستم را گرفت
و کشید ب سمت خودش .راه افتاد . رسیدیم ! من خشکم زده بود جلوی درِ قتلگاه ! نمی
توانستم پا بگذارم در مقتل الحسین ...
مادرم صدایم کرد دوباره ، ب ناچار وارد شدم ! روبرویم پنجره ای فولادین ، نوری سرخ ، غربتی
گلوگیر و غمی فرو پاشنده ...
بغض کردم ! لال ماندم بین این همه " واحسیناه "ِ مادر !!!
قلبم سنگین شد ، گرفت ، افتاد جلوی گودال !!! دیگر تاب نداشتم ، نفس بالا نمی آمد ، دهلیز
ها قفل کرده بودند ... !!! نزدیک بود قالب تهی کنم از فرط پریشانی !!!
بیرون زدم ، نفسی آمد ، بغضی شکست و خیس شد گونه هایم ...
~> چگونه تاب آوردی شیر بانوی بنی هاشم ک "شکستند سبو را و بریدند ... " و تنها "
والله ما رایت الا جمیلا " بر زبانتان نقش بست ... ؟!
ساقی آرام گرفت ، مثل فرفره ای ک فدا می شود محضِ حرکات دوّار گونه ی دست اربابش ... !!! ◘
پ.ن 1:: روایت پابوسیَم بود ، 5 سال پیش ، حرم الحسین ( علیه السلام )
پ.ن 2 :: نذر بانوی قد خمیده ی کربلا ... حضرت زینب کبری ( سلام الله علیها )
