شده روزها بنشینم و بغض گلویم را بگیرد و بـﮧ مرزِ خفقاטּ ببرد مرا . . . !
اما دریغ از قطره اشکـے کـﮧ بریزد و سبکم کند !
کافـےاست شب باشد ، تنـها باشم ، باراטּ هم ببارد (!) کـﮧ لبریز شَوَم از حس خواستنت و
همینطور اشک باشد کـﮧ ببارد از فراقت . . . !
+ باراטּ بارید و بارانـے شدم ! خدآیـــآ دریابَ م کـﮧ مضطرم ×
مهم.نوشت ::: اگر هوایت بارانـے است دستـے براےِ مـטּ هم بـﮧ سمتِ آسماטּ بلند کـטּ !
بـﮧ یادِ اضطرارم !

تصویر.گو ::: دستِ نیاز بـﮧ سوی بـے نیاز !
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۳۹۱ ساعت 12:32 توسط محیا
|