شده روزها بنشینم و بغض گلویم را بگیرد و بـﮧ مرزِ خفقاטּ ببرد مرا . . . !

اما دریغ از قطره اشکـے کـﮧ بریزد و سبکم کند !



کافـےاست شب باشد ، تنـها باشم ، باراטּ هم ببارد (!) کـﮧ لبریز شَوَم از حس خواستنت و

همینطور اشک باشد کـﮧ ببارد از فراقت . . . !



+ باراטּ بارید و بارانـے شدم ! خدآیـــآ دریابَ م کـﮧ مضطرم ×



مهم.نوشت ::: اگر هوایت بارانـے است دستـے براےِ مـטּ هم بـﮧ سمتِ آسماטּ بلند کـטּ !

بـﮧ یادِ اضطرارم !

 





تصویر.گو ::: دستِ نیاز بـﮧ سوی بـے نیاز !